نگاه نو

اگه یه روز پرستوی مهاجرم رسید میتونم از دنیا دل بکنم تا اون روز هرکاری می خواهی بکن

سعي کن هميشه تنها باشي زيرا تنها به دنيا آمده اي وتنها ازدنيا خواهي رفت . نگذارعظمت عشق را درک کني، زيرا آنقدرعظيم است که تو وهستي تو را نابود مي کند ، بگذار خانه عشقت خالي از وجود کسي باشد زيرا اگرعشق در آن منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد ، اما اگر روزي آمد که عاشق شدي تنها يک نفررا دوست داشته باش ، بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او ". بگذار عشقي را داشته باشي پاک, مقدس و آسماني ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد.
(دکتر شریعتی)
 
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 17:29 توسط لیلا|

من برای همیشه رفتم دیگه به این وبلاگ سر نمیزنم

برای معدود دوستایی که به من سر میزدن ارزوی موفقیت می کنمو حلالیت می طلبم.

خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 20:20 توسط لیلا|

مدتی است فرصت برای چند لحظه تنهایی نایاب شده است

لطفا یکی از شما به مرگ بگویید

اینروزها فلانی آنقدر خوابش می آید که حوصله مردن ندارد

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 20:12 توسط لیلا|

تنهایی خیلی چیزها به آدم یاد می دهد

اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم ...

" ناظم حکمت "

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 20:26 توسط لیلا|

اشک هایت را پاک کن

باور کن میان این دیوارهای تنگ

زیر این آسمان سیاه هم می توان گریه کرد....

 

خدایا کمک کن این درد بزرگ را تحمل کنیم. حالم گرفته

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 22:2 توسط لیلا|

دلم برای هر نگاهت بهانه میگیرد

- امروز خبر فوت یکی از نزدیکانمون رو شنیدم. نمیدونم چطوری باید این خبر رو هضم کنم. حالم گرفته....خیلی...خیلی

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 20:21 توسط لیلا|

همه چیز از نبودن تو حکایت می کند

به جز دلم

که همچون دانه ای در تاریکی خاک

در انتظار بهار می تپد

تو بر میگردی...

می دانم.......

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 20:15 توسط لیلا|

خدایا کودک درونم را که اسیر خواسته های ناخواسته شده هدایت کن تا آنگاه که عزیزترین هایم دوست نداشتنی های زندگی را از من میخواهند کم نیاورم ....

دعای کمیل رو خوندم و بیشتر از آنچه خودم فکر میکردم از خوندنش لذت بردم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 18:16 توسط لیلا|

-مرا کجا صدقه کردی که مدام بلای بی تو بودن سرم می آید؟

 

-گاهی دلت از عزیزی انقدر می شکند که ارزو می کنی ای کاش او نیز یک غریبه بود..

 بانک تا اخر سال شلوغه نمیرسم زیاد بیام نت.شرمنده همه دوستان

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 19:38 توسط لیلا|

روز تولدم شد

و من تمام دلتنگیهایم را به جای تو در آغوش کشیدم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 21:27 توسط لیلا|

تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شود که

ترازو بر میداری ، می افتی به جان دوست داشتنت

اندازه می گیری!

حساب و کتاب میکنی!

مقایسه می کنی !

و خدا نکند که حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای،

که زیادتر گذشته ای،

که زیادتر یخشیده ای،

به قدر یک ذره

یک ثانیه حتی

درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

و توقع آغاز همه رنج هایی است که ما می بریم

آغاز و بهانه همه دلتنگی ها.....

LoveBook by maoweb 1

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 20:23 توسط لیلا|

اینروزها به چگونه بودن فکر می کنم...

به اینکه چگونه باید با کسانی زندگی کنم که همه بودنشان در بودن خودت خلاصه میشود

به چگونه فهماندن زندگی به آنهایی که زندگی را نمی فهمند

وکاش جایی بود برای فریاد زدن...

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 16:32 توسط لیلا|

هی آرزو کردیم و به آن نرسیدیم.هی چشم انتظاری و بیقراری و اخرش صبر...

اومدیم سر زندگی.دوستامون از دور و برمون پرکشیدن.همه یکی یکی غریبه تر شدن.اونایی هم که موندن دوره ای هستن.یه مدت هستن.یه مدت نیستن. معلوم نیس باتو مشکل دارن یا با خودشون

دوره بچگیمون با ارزوهای بزرگسالیمون گذشت وقتی به اون آرزوها رسیدیم دیدیم چه ارزوهایی داریم الان ولی خدا دیگه تحویلمون نمیگیره شاید بخاطر اینکه آرزوهامون منطقی نیستن. من که هیچوقت سر از منطق خدایی در نیاوردم. فکر کنم تا اخر عمرم هم با خودم به توافق نرسم چه برسه به دیگران.

الان مث دیوونه ها شدم خودم هم به رفتارای خودم خنده ام میگیره. اصلا نمیدونم از زندگی چی میخوام. نمیدونم چی باید بخوام. و اون چیزی که میخوام هیچوقت بمن نمیرسه..

کاش حداقل تو بفهمی حرفای بی سرو ته من رو.....

......من حال دلم خیلی خرابه.....

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 20:25 توسط لیلا|

راست میگن که :سرسری رد شو و زندگی کن

دقت    دق ات می دهد

اکثرا آدم روی کسی که بیشترین حسابو باز میکنه کمترین لطف رو ازش می بینه

برا من یکی که اینجوری بوده شما ها رو نمیدونم.

تا وقتی با آدم سرو کار دارن برا آدم وقت میذارن چه جور اما وقتی دیگه کار ندارن غریبه میشی نه بهت زنگ میزنن نه ازت سراغ میگیرن . الان توی بد مخمصه ای گیر کردم .

امروز خوب نبودم اصلا. نمیدونم چجوری تا ظهر سر کار موندم . همش حالم بد میشد...


- پرواز چه لذتی دارد؟؟؟؟

وقتی که  زنبور کارگری باشی

که عاشق ملکه شوی!!!


بهترین هدیه ای که می توان به کسی داد زمان است

هنگامیکه برای کسی وقت می گذاری

قسمتی از زندگی ات را به کسی داده ای که باز پس نمیگیری...

دقت کن برای چه کسی وقت میگذاری

وبرای چه کسی وقت نمیگذاری

یا بهتر بگویم برای چه کسی وقت اختصاصی نمی گذاری!!!


خدایا : اگه توی اون دنیا خواستی گناهای یواشکیمون رو نشون بدی

گریه های یواشکیمون رو هم نشون بده....

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 19:54 توسط لیلا|

امروز وقتی همکارم بهم گفت چرا لباس مشکی پوشیدی از این سوالش کمی جا خوردم. فقط خندیدم و گفتم خوب محرمه دیگه مگه تو به این چیزا اعتقاد نداری...

اما فکرشو که میکنم میبینم من از محرم فقط عاشورایش را بلدم و عزاداری هایش را.من فقط روضه اش را بلدم . فقط نذری اش را بلدم. من از محرم فقط لباس سیاه پوشیدنش را بلدم و اینکه بجای گوش دادن به آهنگهای ابی و شادمهر نوحه بگذارم و غرق گریه شوم در حالیکه هنوز امام را نشناخته ام

اینروزها با خودم در جنگم برای بودن و نبودن. برای ماندن و نماندن. وقتی زیارت عاشورا می خوانم حس عجیبی دارم گاهی دلم میخواهد خودم را عوض کنم. گاهی دلم میخواهد مثل بعضیا بیخیال همه چیز باشم. گاهی دلم میخواهد خودم نباشم ساده بگویم گاهی میخواهم از خودم قول بگیرم که اینطور نباشم. من دنبال کارهایی هستم که اطرافیانم دوست ندارند . گاهی دوست دارم بیشتر از اینها باشم . ببخشم و حرفی نزنم .گاهی دلم میخواهد فرصتها زیاد بودند تا کارهای دیگری برای دیگرانی که به من محتاجند انجام میدادم . دوستی به من دست نیاز دراز کرده بود و من بخاطر دیگری نتوانستم کمکش کنم. نمیدانم چرا همه آنها دنبال مادیات هستند ؟ مگر آنها به دنیای پس از مرگ اعتقاد ندارند که خوب بودن را رها میکنند؟  دوست دارم اراده ام را قوی کنم تا تصمیم های بزرگی بگیرم برای بزرگ ماندن.

بگذریم کاش اماممان ما را ببخشد که جز این ظاهر بینی ها چیز دیگری از محرمش نمی دانیم. کاش امام مرا ببخشد و مرا یاری کند برای خوب بودن و خوب ماندن...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 21:31 توسط لیلا|

به تو سپرده بودمش

به هزار و یک امید

و امروز برای هزار و یکمین بار

دلم را میبرم تا شکستگیش را گچ بگیرم

384448 6n2WEOl2 1

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 16:21 توسط لیلا|

537c5f3ff447c9051f4bcd48aaa42daa 1

دلم برای ورود تو لحظه شماری می کندو حنجره ام تو را فریاد میزند

تو که تجلی عشقی!

قنوتم را طولانی میکنم تا تو نیمه شبی برای اجابت آن دعا کنی

کوچه های غربت بی کسی را آب و جارو می کنم تا تو صبحی زود از آن کوچه عبور کنی.

هرروز چراغ دلم را با جامعه کبیره روشن می کنم و شب هایم را با آل یاسین و عهد تزیین میکنم و برای ظهور تو شبهای جمعه پای درد کمیل می نشینم...

نمیدانم آخرین ایستگاه توسل چه هیجانی دارد که مرا تا آن سوی فاصله ها می بردو صبح آدینه چه صفایی دارد که آسمانش پر از ندبه است.

مولایم!

بی تو دفتر دلم پر است از مشق های انتظار ومن باز دلم می خواهد آن روز که تو می آیی زیبا ترین مدال را تقدیم نگاه تو کنم

دروغ است که می گویند: با یک گل بهار نمیشود... بهار من... گل یگانه نرگس...وقتی بیایی

دنیا غرق سرور و طراوت بهشت خواهد شد...

-- با اجازه نویسنده

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 16:13 توسط لیلا|

دست

دوست داشتن عشق است و خواستن از جنس نیاز

من تو را نمی خواهم

سرمستم از اینکه عاشقانه دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 20:10 توسط لیلا|

امشب دلم گرفته است

حالم خوب نیس. دلم به حال خودم سوخت وقتی دیدم همه چیز دست به دست هم داده است تا حالم را خراب کند. .

ای خدا حواست هست تو دست منو رها کردی و من دارم به تنهایی این غم بزرگ را بدوش میکشم

----امروز یه اتفاق وحشتناک روحی برام افتاده.....کاش باورهای غلط ذهن کسی را اشغال نکند...

--- دلم می خواست حقیقت را بدانم تا روشن شوم اما وقتی حقیقت را فهمیدم کلا خاموش شدم..

--- سر به هوا نیستم اما چشم به اسمان دارم ...حال عجیبی است دیدن همان آسمان که شاید تو دقایقی پیش به آن نگاه کرده ای........

----همیشه از درونم کسی باز میدارد مرا از تلافی... هرچه دلت می خواهد بدی کن

---شبها آمدند........روزها سپری شدند.........و تو همان خوب دیروزی

---یادش بخیر چه قرارها داشتیم........ با رفتن تو بود که بیقرار شدیم

--- با همه دنیا قهرم.. اما اگر تو صدایم کنی بر می گردم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 21:38 توسط لیلا|

یکبار هم وقتی منتظرت نیستم ....

 به سراغم بیا.....

بگذار خیالم غافلگیر شود ...

دستها

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 18:27 توسط لیلا|

سالهاست هر چه می نویسمت

باز هم ادامه داری

شعر نا تمام من

خودت بگو!

با کدام قافیه به پایانت برسانم؟

وقتی جز عشق هیچ وزنی را نمی شناسی.......

خودت بگو!!!

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 19:36 توسط لیلا|

مثل آوازی مرده

دیگر به کار برهم زدن سکوت هم نمی آیم

اگر قرار نباشد

تا زنده ام بیایی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 19:52 توسط لیلا|

سلام دوستان خوبم

حقیقتش من این پست رو گذاشتم تا یه خواهشی ازتون بکنم هر کسی هم دوست نداره می تونه خواهش منو رد کنه

میخواستم ازتون بخوام از امروز روزی یه زیارت عاشورا بخونین تا روز عاشورا که دقیقا میشه چهل تا

امیدوارم خواهشمو انجام بدین و به خواسته هاتون برسین

دوستتون دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 16:5 توسط لیلا|

سالهاست که در قاب چشمانم عکس تو پیر میشود

و تو از همیشه خسته تری

اسمت را فریاد نخواهم زد

و تورا نخواهم دزدید

میدانی ؟؟

احساسم دارد زمینگیر می شود!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 15:57 توسط لیلا|

ای خدای بزرگ

به من کمک کن وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم

کمی با کفش های او قدم بزنم........

خدایا

مرا ببخش بخاطر همه درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود........

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 12:47 توسط لیلا|

به سر آستین پاره کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب/ به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری/ به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه معطل ات کند/ به دبیری که دست و عینک اش گچی است و یقه پیراهن اش نخ نما شده/ به دستان پدر ات که پارکينسون گرفته/ به راننده چاق اتوبوس که پشت فرمان ماشين، به زور جا مي شود/ به رفتگری که درگرمای تابستان، به خاطر سینوس هایش، کلاه پشمی به سر دارد/ به راننده آژانس که تا فرصت گير اش مي آيد، پشت رُل، چرت می زند/ به پلیسی که سر چهارراه، با کلاه انتظامي، خودش را مدام باد می زند/ به مجری نیمه شب رادیو که در اجراي برنامه اش، چند بار تُپُق می زند/ به مامور برق که با آن سن و سال، براي قرائت کنتور، روي چهارپايه چوبي مي رود/ به پيرمرد هفتادساله اي که چهار تخته قالی پنج متری را روی دوش انداخته و درکوچه تان با صداي آهنگين اش مي خواند: قاليه قالي/ به بازاریابی که نمونه اجناس اش را روی میز ات پهن مي کند و در چشمان اش يک دنيا التماس براي خريد چند قلم از آن ها موج مي زند/ به پشت و رو بودن چادر پیرزن همسايه در صف نانوايي/ به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می کند/ به هول شدن همکلاسی ات پای تخته/ به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی و به اشتباه لفظی و تکيه کلام هاي فراش مدرسه!

مي داني؟ دنیا ارزش اش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدم ها بخندی. آدم هايي که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند. آدم هایی که هرکدام برای خود و خانواده شان، همه چیز و همه کس اند. آدم هایی که به خاطر روزی حلال تقلا می کنند، بارمی برند، بی خوابی می کشند، کهنه می پوشند، آواز مي خوانند، جارو مي کشند، سرما و گرما را تحمل مي کنند و وقتي خنده شيطنت آميز تو را به رفتار و قيافه و تکيه کلام شان مي بينند، لابد کلي هم خجالت می کشند.     

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 9:54 توسط لیلا|

اونقد از وقوع این روز خوشحالم که دلم نیومد ازش بگذرم. ولی نمیدونم چی باید بنویسم

فقط می نویسم که خوشحالم بخاطر یک اتفاق...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 19:7 توسط لیلا|

آدم ها برای هم سنگ تمام میگذارند،

اما نه وقتی در میانشان هستی...

نه...

آنجا که در میان خاک خوابیدی...

سنگ تمام را میگذارندو میروند.


برای یک رفیق خاص

بهاری کن مرا جانا که من پابند پاییزم

وآهنگ غزلهای جوانم گریه میخواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد.....


دلشوره تمام لحظاتی را دارم

که دلتنگ می شود دلم

و دست هایت دیگر

کنار نمیزند دلواپسی ام را.....

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 17:20 توسط لیلا|

اگر تمام مردم دنیا بزرگترین غم زندگیشان را در دست بگیرند

و در صفی بایستند

تا یک قاضی حکم کند غم چه کسی از همه بزرگتر است

هرکس با نیم نگاهی به بغل دستی خود

غمش را در جیب می گذارد و به خانه بر می گردد

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 20:58 توسط لیلا|

خوشحالم که ساعتها را عقب کشیده اند،

حالا یک ساعت بیشتر

عاشقت بوده ام...

...


کامران رسول زاده
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 20:21 توسط لیلا|


آخرين مطالب
» عشق تمام شده است...(پست ثابت)
»
» مدتی است
» تنهایی
» اشکهایت
» بهانه
» حکایت نبودن تو
» کودک درونم
»
» تولدم

Design By : Pichak